امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم

امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم |داستانهای کوتاه روانشناسی

امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم

امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!

داستانهای کوتاه روانشناسی

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد…

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!

نتیجه: امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.

باور داشته باشید هرتغییر،بهترین چیز برای زندگی است.

«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است…لبخند بزنید!»

داستانک

جمع آوری شده توسط :  سایت روانشناسی خانواده

منبع : دوقدم تا لبخند

داستان های کوتاه : 

گفتگو با خدا

آرزوها منتظر شما هستند

معجزه حقیقت دارد

مسولیت صد درصد

صورتحسابی برای آیندگان

معجزه عشق

امید به زندگی

هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

جشن تولد 

هرگز از خودت ناامید نشو

آخرین امتحان

نمی توانم وجود ندارد 

سرخس یا بامبو 

عشق واقعی چیست ؟

لذت دیدن

درسی از روبرت دو ونسنزو

مواظب باشید رویاهای تان را ندزدند

مردی که بازیگر شد

مواظب حال خوب خودتون باشید

رز آبی

همسرم دوستت دارم 

آرامش بعد از توفان

دفترچه شکرگزاری

It’s spring today, but I can not see it !!
Short stories of psychology
One day, a blind man sat on a staircase and put a hat and a sign next to his side; he was called on the board: “I am blind, please help.”
An elderly journalist walked by him, glanced at him, only a few coins inside the hat. He threw some coins inside the hat, and, without letting the blind man take it, he removed his sign, and wrote another note on it, and a notebook He threw himself at his feet and left.
On the eve of that day, the journalist returned to that place and realized that the blind man’s man was full of coins and banknotes. Blind man knew from his voice the reporter and asked if he was the one who wrote that board, say on What is written?
The journalist replied: “It was not a special thing, I wrote only your writing in another form, smiled and continued.”
The blind man never knew what he wrote but was called on his plate:
It’s spring today, but I can not see it !!
Result:
When you can not go ahead, you can change your strategy. The best will be possible.
Believe that every change is the best thing to live.
“Even for the smallest of your actions, leave your heart, thought, intellect and spirit to this success code … smile!”




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.