باید کمی تغییر در خودت بدهی!

باید کمی تغییر در خودت بدهی! | داستانهای کوتاه روانشناسی

باید کمی تغییر در خودت بدهی!

باید کمی تغییر در خودت بدهی!

داستانهای کوتاه روانشناسی

مرد جوان بسیار آشفته و پریشان‌حال بود. او باز هم در کسب‌وکارش با شکست روبه‌رو شده بود. هر بار کسب‌وکاری جدید راه می‌انداخت؛ اما پس از مدتی اقبال بد به او روی می‌کرد و این بدبیاری‌ها به بحران و سپس به شکست او می‌انجامید. یک روز دوستی به او گفت: «استادی فرزانه را می‌شناسم که در شهری دیگر در کلبه‌ای ساحلی زندگی می‌کند و بی‌تردید می‌تواند تو را راهنمایی کند.»

مرد جوان به دنبال راهی برای بهبود وضعیتش بود؛ برای همین راهی سفر شد و استاد فرزانه را یافت و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. استاد گفت: «فردا رأس ساعت پنج بعدازظهر به این‌جا بیا تا با هم اندکی قایق‌سواری کنیم.»

مرد جوان بسیار متعجب شد. او می‌خواست راهی برای حل مشکلاتش بیابد، اما استاد از او خواسته بود به تفریح و قایق‌سواری بروند! برای همین پرسید: «فکر نمی‌کنید الان زمانی مناسب برای قایق‌سواری من نیست. من باید زودتر بازگردم و به مشکلاتم رسیدگی کنم. من برای تفریح به این‌جا نیامده‌ام، به امید گرفتن راهنمایی از شما این همه راه را طی کرده‌ام!»

استاد گفت: «راه‌حل مشکلاتت در این قایق‌سواری بر تو آشکار می‌شود. فردا منتظرت هستم!»

مرد جوان با تعجب از استاد خداحافظی کرد و قرار شد فردا بازگردد.

فردای آن روز مرد جوان یک ساعت زودتر از موعد مقرر مقابل کلبه‌ ساحلی حاضر شد. استاد او را از پنجره دید؛ اما بیرون نیامد. مرد جوان مجبور شد یک ساعت بیرون کلبه بایستد.

استاد رأس ساعت از کلبه بیرون آمد. مرد جوان بسیار عصبی شده بود؛ اما می‌کوشید خودش را خونسرد نشان دهد. آن دو سوار قایق شدند و تا دوردست‌ها پیش رفتند. استاد در طی این مسیر سخنی نگفت و کاسه صبر مرد جوان کم‌کم لبریز شد. او بارها و بارها می‌خواست با فریاد به استاد بگوید: «اگر راهی برای حل مشکلاتم می‌شناسید؛ بهتر است دست‌کم وقتم را تلف نکنید!»

اما باز هم خویشتن‌داری پیشه کرد و حرفی نزد. پس از مدتی هوا طوفانی شد و لحظه‌لحظه بر شدت طوفان افزوده می‌شد. مرد جوان تصمیم گرفت به‌سوی ساحل پارو بزند. او همه انرژی‌اش را به‌کار می‌برد، اما سرعت و قدرت طوفان از سرعت و قدرت او بیشتر بود. استاد در این شرایط فقط در قایق لم داده بود و استراحت می‌کرد! مرد جوان در پایان طاقت نیاورد و با فریاد به استاد گفت: «همین را می‌خواستید؟!»

داستان آموزنده باید کمی تغییر در خودت بدهی!

استاد در پاسخ به او فقط لبخند زد. طوفان حدود یک ساعت طول کشید و مرد جوان در این مدت تلاش می‌کرد قایق را به‌سوی ساحل پیش ببرد، اما تلاش‌های او بی‌فایده بود. تا این‌که مرد جوان از بی‌حالی و خستگی به کف قایق افتاد. استاد هنوز در حال استراحت بود!

وقتی طوفان به پایان رسید؛ مرد جوان از خستگی قدرت پاروزدن نداشت. استاد پارو را برداشت و به‌سوی ساحل پارو زد و قایق را به ساحل امن رساند!

آن شب مرد جوان در کلبه استاد ماند چون بسیار خسته بود. فردای آن روز او با بداخلاقی از خواب برخاست. استاد صبحانه‌ای مفصل آماده کرده بود. مرد جوان گفت: «من باید زودتر بازگردم.»

استاد از او پرسید: «آیا به راه‌حل مشکلاتت پی بردی؟»

مرد جوان با خشم به استاد نگریست و حرفی نزد. استاد فهمید که او به اصل ماجرا پی نبرده است؛ بنابراین گفت: «بیا صبحانه‌ات را بخور تا من برایت توضیح دهم. بهتر است از ابتدا شروع کنیم. قرار ما برای قایق‌سواری ساعت پنج بعدازظهر بود و تو یک ساعت زودتر این‌جا حاضر شدی و انتظار داشتی که من زودتر از موعد مقرر حرکت کنم. اگر مجبور نبودی راه‌حل مشکلاتت را جویا شوی، بی‌تردید تسلیم خشم و بی‌قراری‌ خود می‌شدی و می‌رفتی. در بحران‌های زندگی هم گاهی ما انسان‌ها یک گام تا برطرف‌شدن بحران فاصله داریم، اما زود تسلیم می‌شویم و گام بعدی را برنمی‌داریم. مسئله‌ بعدی این است که وقتی با طوفان مواجه شدی، سعی داشتی اقدامی کنی، اما غافل از این‌که اقدامات بیهوده فقط انرژی‌ات را تحلیل می‌برند. همه ما انسان‌ها هنگام مواجهه با طوفان‌های زندگی باید ابتدا بکوشم آرامش خود را حفظ کرده و موقعیت را ارزیابی کنیم و سپس اقدام مناسب را انتخاب کنیم و انجام دهیم. تو در طوفان فقط می‌کوشیدی پارو بزنی؛ درحالی‌که پاروزدن در آن هنگام بی‌فایده بود و قدرت طوفان از قدرت تو بیشتر بود. تو فقط باید در حد امکان می‌کوشیدی تعادل قایق را حفظ کنی. طوفان‌ها در این فصل و این منطقه همچون طوفان‌های زندگی زودگذرند. انسان‌های باتجربه اغلب منتظر می‌مانند تا طوفان‌های زندگی فروکش کنند، سپس اقدامی مناسب را انجام دهند. آنان انرژی خودشان را با ابراز واکنش‌های نسنجیده تلف نمی‌کنند. درواقع تو باید خودت را به سلاح شکیبایی مجهز کنی تا انرژی‌ات هدر نرود. تو با پاروزدن در آن هنگام انرژی‌ات را بیهوده هدر دادی و درست به همین دلیل پس از تمام شدن طوفان دیگر نمی‌توانستی پارو بزنی. در بحران‌های زندگی‌ات هم درست به همین شیوه رفتار می‌کنی و چنان انرژی خودت را هدر می‌دهی که در زمان مناسب نمی‌توانی اقدامی انجام دهی.»

داستانک باید کمی تغییر در خودت بدهی!

مرد جوان غرق در اندیشه بود. استاد حق داشت. او باید تغییری را در خودش به‌وجود می‌آورد. پس از صرف صبحانه، با ابراز شرمندگی از استاد خداحافظی کرد و رفت تا به زندگی‌اش سروسامان دهد.

سیما فرجی

داستان های کوتاه : باید کمی تغییر در خودت بدهی!

حکمت و خواست خدا

تغيير ديدگاه

داستان موفقیت

داستان نصیحت مادر

داستانی تامل برانگیز از مولانا جوان عاشق

خواسته زنان چیست

داستان صورتحساب

درخت جادو

دختری با یک گل سرخ

معجزه محبت

نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش

بانک زمان

چند داستان تکان دهنده

مرشد چلویی

فرشته ها چه شکلی هستند 

گفتگو با خدا

آرزوها منتظر شما هستند

معجزه حقیقت دارد

مسولیت صد درصد

صورتحسابی برای آیندگان

معجزه عشق

امید به زندگی




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.