43
کد: 19705
چهارشنبه, 17 دی 99

داستانهای کوتاه و آموزنده

داستانهای کوتاه 


| دعای چوپان 

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسیدچه کسی بر مرده های شما نماز می خواند.چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم.مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت نمازش تمام شد!مرد که تعجب کرده بود گفت این چه نمازی بود.چوپان گفت بهتر از این بلد نبودممرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.از پدر پرسید چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟پدرش گفت هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواستتا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،با خدا گفتم خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایشزمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی*به نام خدای آن چوپان ...**گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست...*هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمی کندرودخانه ها آب خود را مصرف نمی کننددرختان میوه خود را نمی خورندخورشید گرمای خود را استفاده نمی کندگل، عطرش را برای خود گسترش نمی دهد

*زندگی یعنی در خدمت دیگران* پس اگر دیدی کسی گره ای دارد و تو راهش را میدانی سکوت نکن*معجزه زندگی دیگران که باشی* *بی شک کسی معجزه زندگی تو خواهد بود.*

مجری طرح : فخرالدین کریم زاده, نوید کلانی

گویندگان : مجتبی داوود پور ,  مریم شیر محمدی

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی


داستانک , داستان روانشناسی,داستان کوتاه, داستان موفقیت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان ساده , داستان شیوانا
 
نظر کاربران
انتشار یافته: 0 نظر
در انتظار بررسی:0
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
* نام:
* ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: