داستان صوتی گذشته را فراموش کن | داستان کوتاه و آموزنده

داستان صوتی گذشته را فراموش کن | داستان کوتاه و آموزنده

داستان صوتی گذشته را فراموش کن

داستان صوتی گذشته را فراموش کن

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

پیری برای جمعی سخن میراند…

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

مجری طرح : فخرالدین کریم زاده, نوید کلانی

گویندگان : مجتبی داوود پور , ملیحه میرشکار

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

داستان های کوتاه :

داستان صوتی اره

داستان صوتی شمشیر زن 

داستان صوتی سهم ما از دنیا

داستان صوتی مدت زندگی

داستان صوتی خیرخواهی برادر

داستان صوتی حکمت خدا

داستان صوتی کشاورز و الاغ پیر

داستان صوتی مرد فقیر و انصاف مغازه دار

داستان دعای چوپان

داستان صوتی پوستین شبانی

داستان صوتی کریم خان و درویش

Forget the past and look ahead
Aging speaks for the masses …
He told a joke to the audience that everyone laughed like crazy.
After a moment, he said the same joke again, and fewer people laughed.
He repeated the joke until no one in the crowd laughed at it.
He smiled and said, “When you can’t laugh at the same joke over and over again, then why do you keep crying over and over again about the same thing?”
Project Manager: Fakhreddin Karimzadeh, Navid Kalani

Speakers: Mojtaba Davoodpour, Maliheh Mirshakar

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:


عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.


ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.