13
کد: 19724
چهارشنبه, 17 دی 99

داستان پوستین شبانی

داستان پوستین شبانی



داستانهای کوتاه و آموزنده  | داستان صوتی 

ایاز به علت توجه و علاقه ی شدید سلطان محمود به او به شدت مورد حسادت مقامات دربار بود. یک بار نزد سلطان بدگویی کردند که: ایاز هر روز قبل از اینکه به دربار و به حضور سلطان بیاید به منزلی می رود و گویا از کسی دستور می گیرد و شب هم که از حضور سلطان مرخص می شود سر راه به همان منزل می رود و گویا اخبار دربار را به آن شخص گزارش می دهد.

باید بدانیم که هرچه داریم از خداست و از خودمان هیچ چیز نداریم نه مادی و نه معنوی

سلطان دستور داد آن را منزل را تفتیش کنند. مأموران وقتی وارد آن منزل شدند دیدند تنها یک اتاق خالی دارد که در آن اتاق یک پوستین شبانی به یک میخ آویزان است. خبر را برای سلطان آورند. ایاز که به خدمت سلطان آمد سلطان قضیه را از او پرسید. ایاز گفت: آنچه در آن اتاق آویخته است پوستین شبانی من است که قبل از آشنایی با سلطان بر تن می کردم و چوپانی می کردم. هر روز قبل از اینکه به دربار بیایم به آن اتاق می روم و آن پوستین را بر تن می کنم و به خودم می گویم ایاز خودت را گم نکنی و فراموشت نشود که تو همان چوپان فقیر و بی کسی، هر چه که داری از برکت سلطان است. شب هم یک بار دیگر همین را به یاد خودم می آورم تا خودم را گم نکنم و حق سلطان را فراموش نکنم.

مجری طرح : فخرالدین کریم زاده, نوید کلانی

گویندگان : مجتبی داوود پور ,  ملیحه میرشکار

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

Ayaz was very jealous of the court officials due to Sultan Mahmoud's intense interest in him. They once slandered the Sultan: Every day, before coming to the court and in the presence of the Sultan, Ayaz goes to a house and seems to be taking orders from someone, and at night, when he is released from the presence of the Sultan, he goes to the same house and He reportedly reported the news to the court.We need to know that everything we have is from God and we have nothing of ourselves, neither material nor spiritualThe king ordered that the house be searched. When officers entered the house, they saw that there was only one empty room where a shepherd's coat hung on a nail. Bring the news to the Sultan. When Ayaz came to the Sultan's service, the Sultan asked him about the case. Ayaz said: "What hangs in that room is my shepherd's coat, which I wore before I met the Sultan and shepherded." Every day before I come to the court, I go to that room and put on that cloak and tell myself not to lose yourself and not to forget that you are the same poor and homeless shepherd, whatever you have, thanks to the blessing of the Sultan. Is. At night, I remind myself once again not to lose myself and not to forget the king's right.Project Manager: Fakhreddin Karimzadeh, Navid KalaniSpeakers: Mojtaba Davoodpour, Maliheh MirshakarCollected by Family Psychology Site Psychology Short Stories

داستانک , داستان روانشناسی,داستان کوتاه, داستان موفقیت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان ساده , داستان شیوانا
 
نظر کاربران
انتشار یافته: 0 نظر
در انتظار بررسی:0
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
* نام:
* ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: