77
کد: 2315
چهارشنبه, 17 دی 99

مصاحبه با خدا

مصاحبه با خدا



از خدا پرسیدم:وقت داری با من گفت و گو کنی؟

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:زمان من بی نهایت است٬چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سوال کردم:چه چیزی در آدم ها شما رو بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

-اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند!

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

-اینکه به گونه ای  زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند!

دست خدا٬دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سوال کردم:به عنوان پروردگار٬دوست داری بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

-اینکه یاد بگیرند٬نمی توانند کسی را وادار کنند تا به آن ها عشق بورزد.

تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

-اینکه یاد بگیرند٬که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

-اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

-اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها٬چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

-یاد بگیرند٬که فرد غنی٬کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

-اینکه یاد بگیرند٬کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

-اینکه یاد بگیرند٬دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

-اینکه یاد بگیرند٬کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم:از وقتی که به من دادید سپاس گذارم٬چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آن ها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم...."همیشه"

داستانک مصاحبه با خدا


 
نظر کاربران
انتشار یافته: 0 نظر
در انتظار بررسی:0
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
* نام:
* ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: