13
کد: 19688
چهارشنبه, 17 دی 99

چند داستان کوتاه

چند داستان کوتاه

داستانهای کوتاه روانشناسی




داستان هدیه شب عیدزمانی که آنتونی رابینز کودکی بیش نبود خانواده اش وضع مالی خوبی نداشتند. پدر و مادرش سخت کار می کردند اما درآمدشان در حدی نبود که بتوانند به راحتی زندگی نمایند. یک سال زمانی که آن ها در شب عید سال نو هیچ پولی حتی برای خرید غذای مخصوص آن شب نداشتند معجزه ای رخ داد. شخصی درب خانه آن ها را به صدا در آورد و وقتی پدر آنتونی در را باز کرد آن شخص سبدی تحویل او داد و گفت: این را یک دوست برایتان فرستاده است.

آنها در سبد را باز کردند و دیدند که آن حاوی انواع کنسرو غذایی به علاوه غذای مخصوص شب عید است، همچنین یک کاغذ که روی آن نوشته بود: این هدیه از طرف کسی که می داند شما در تنگدستی هستید ولی دست نیاز به سمت کسی دراز نکرده اید.

آنتونی هیچوقت آن شب را فراموش نکرد. بنابراین بعد از بدست آوردن موفقیت های زیاد، زمانی که به یک مرد ثروتمند تبدیل شده بود هنگام جشن سالِ جدید به فروشگاه ها می رود و مایحتاچ یک هفته چندین خانواده نیازمند را تهیه کرده و به دست آن ها می رساند. او همیشه یادداشتی با این مضمون روی بسته ها می چسباند: این هدیه از طرف کسی که به شما اهمیت می دهد و امیدوار است روزی شما زمانی که خود ثروتمند شدید به شکرانه این نعمت بزرگ مایحتاج افراد نیازمند را تهیه کنید.

چند داستان کوتاه

داستان زن گرفتن ملانصرالدین

روزی یکی از دوستان ملانصرالدین نزد او آمد و گفت: تو نمی خواهی ازدواج کنی؟ آیا اصلا تا به حال به فکر ازدواج بوده ای؟ملا جواب داد: آری. در زمان جوانی در پی زن بودم و می خواستم ازدواج کنم. از این رو به شهری دور در یونان رفتم و در آنجا دختری بسیار زیبا یافتم. اما چون با ایمان و عاقل نبود با او ازدواج نکردم.سپس به عراق رفتم و در آنجا دختری با ایمان یافتم ولی زیبا نبود.بعد از آن به شیراز رفتم. در آنجا دختری پیدا کردم که هم زیبا بود، هم با ایمان بود و هم عاقل.دوست ملا فریاد زد: دیوانه! چرا با اون ازدواج نکردی؟ملا جواب داد: زیرا او نیز به دنبال مردی کامل بودداستان تبرت را تیز کنگروهی از مردان سالخورده و چند تن از جوانان در جنگلی مشغول بریدن درختان بودند. در میان آنان پسری خون گرم و بسیار سخت کوش بود که حتی در وقت استراحتش هم کار می کرد. پسر جوان اغلب دوستانش را سرزنش می کرد و می گفت: با استراحت، خوردن و درد و دل کردن تنها وقتتان را تلف می کنید. با این وجود هر روزی که سپری می شد تعداد درختانی که دوستانش قطع می کردند در مقایسه با او بیشتر و حتی در مدت زمان کمتری هم بود. انگار که آن ها هم مانند او بی وقفه کار می کردند. روز بعد تصمیم گرفت بیشتر از قبل کار کند اما در کمال تعجب دید که نتیجه همان است. مشغول به کار بود که یکی از پیرمردها به سوی او آمد و به نوشیدنی دعوتش کرد. پسر دعوت پیرمرد را رد کرد و گفت: من وقت اضافه برای تلف کردن ندارم. مرد در حالی که لبخند بر لب داشت به آرامی گفت: هرطور که دوست داری اما بدون تیز کردن تبر تمام زحمتت به هدر می رود.

با این حرف ناگاه پسر جوان به خود آمد و فهمید که دوستانش در وقت استراحت و زمانی که با هم گرم صحبت هستند تبرهایشان را هم تیز می کنند. درست به همین خاطر بود که کار آن ها سریع تر تمام می شد و حتی تعداد درختانی که می بریدند هم بیشتر بود. پیرمرد ادامه داد : پسرم در صورتی که از توانایی هایمان عاقلانه استفاده کنیم می توانیم وقت اضافه برای کارهای دیگر هم داشته باشیم. استراحت میان کار به معنی تنبلی نیست بلکه به ما کمک می کند با نشاط و بهتر از قبل کار کنیم

داستان جواب اینیشتنروزی یکی از استادان دانشگاه با سوالی سعی کرد به شاگردانش ثابت کند که دین و مذهب همه خرافه است. او سوال خود را اینگونه مطرح کرد:به نظر شما خدا همه چیز خلق کرده است؟

شاگردان همگی با قاطعیت پاسخ داد: بله او همه چیز را آفریده است.

استاد گفت: پس اگر خدا همه چیز را آفریده، شیطان را هم او آفریده است و ما می دانیم که صفت هر شخص مانند ذات اوست. پس می توان اینطور نتیجه گرفت که از آنجا که خدا خالق شیطان است انگار که مثل اوست و یعنی خدا شیطان است!

دانشجویان هیچ پاسخی نداشتند و سکوت کردند.

چند دقیقه بعد یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و گفت: استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد پاسخ داد:بله می توانی. در این کلاس سوال پرسیدن آزاد است.

دانشجو ایستاد و پرسید:به نظر شما سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: این دیگر چه سوالی است البته که سرما وجود دارد. مگر تا کنون آن را حس نکرده ای؟

همه کلاس به سوال دانشجوی جوان خندیدند.

دانشجو ادامه داد: من با شما موافق نیستم. در واقع سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی وجود دارد که قابل اندازه گیری و انتقال باشد. گرما قابل اندازه گیری است ولی سرما نه. در واقع سرما عدم وجود گرماست. این نام را بشر بر روی عدم وجود گرما قرار داده است.

دانشجو دوباره پرسید: تاریکی وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.

شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور هم مانند گرما چیزی است که می توان آن را مورد مطالعه و آزمایش قرار داد، اما تاریکی را نمی توان. شما هیچ وقت قادر نخواهید بود تاریکی یک مکان را اندازه گیری کنید. اما میزان نور را با استفاده از طیف های مختلف آن می توان اندازه گرفت.

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا، شیطان وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: خب همانطور که گفتم شیطان وجود دارد. هر جا که جنایتی رخ می دهد و کارهای ناشایست صورت می گیرد می توانیم حضور شیطان را در آنجا درک کنیم.

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل این طور که شما آن را تعریف کردید وجود ندارد. شیطان را به راحتی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما.نام آن مرد جوان: آلبرت اینشتن بود

چند داستان کوتاه

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی


داستانک , داستان روانشناسی,داستان کوتاه, داستان موفقیت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان ساده , داستان شیوانا
 
نظر کاربران
انتشار یافته: 0 نظر
در انتظار بررسی:0
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
* نام:
* ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: