15
کد: 19714
چهارشنبه, 17 دی 99

کریم خان زند و مرد درویش

کریم خان زند و مرد درویش



داستانهای کوتاه و آموزنده | داستان صوتی

کریم خان زند و مرد درویش

درویشی تهی‌‌دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند.

کریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟

درویش گفت: نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم.

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟

درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.

پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد.

روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت.

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت: نه من کریمم نه تو؛ کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

مجری طرح : فخرالدین کریم زاده, نوید کلانی

گویندگان : مجتبی داوود پور ,  ملیحه میرشکار

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

هر زمان یا مکان می توانید به جای تمرکز کامل برای مطالعه کتاب های نوشتاری، به کتاب های گویا گوش دهید و همزمان با انجام کارهایتان دانش و اطلاعات خوh-content/uploads/۲۰۲۰/۰۶/د را ارتقا دهید. کتاب صوتی زمان های مرده شما مثل مسیرهای رفت 

Karim Khan Zand and his dervish man

A poor dervish passed by Karim Khan Zand's garden. His eyes fell on the king and he pointed at him. Karim Khan ordered his dervish to be brought into the garden.Karim Khan said: What were your hints for?Darwish said: My name is Karim and your name is Karim and God is Karim.How much did that Karim give you and what did he give me?Karim Khan was smoking a hookah; He said what do you want?Darwish said: This hookah is enough for me.A few days later, the dervish took the hookah to market and sold the hookah.The buyer of the hookah was none other than someone who wanted to go to Karim Khan and bring a gift to Khan.So he filled the pockets of his dervish with coins and took the hookah to Karim Khan.Once upon a time. The dervish went to Khan to thank him.Suddenly, his eyes fell on the hookah and he pointed to Karim Khan Zand with his hand and said: I am neither Karim nor you; Karim is only God, who filled my pocket with money and your hookah is in place.Project Manager: Fakhreddin Karimzadeh, Navid KalaniSpeakers: Mojtaba Davoodpour, Maliheh Mirshakar

یت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان

 
نظر کاربران
انتشار یافته: 0 نظر
در انتظار بررسی:0
ارسال نظر
*پر کردن قسمت هایی که ستاره دارد ضروری است.
* نام:
* ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: