بچه مردم

بچه مردم | فامیل یا غریبه |  داستانهای کوتاه روانشناسی

بچه مردم 

بچه مردم 

داستانهای کوتاه روانشناسی بچه مردم 

رابطه مادر و فرزند از مقدسترین و عزیز ترین روابط انسانی است و جداسازی آن دو از یکدیگر همواره بیشترین صدمات روحی و روانی را بر هر دو وارد کرده است.

حتی دیده شده که در مواردی که این امر به شکل اختیاری صورت گرفته، یا مادر به میل خود پس از جدایی، فرزند را به شوهر بخشیده، باز هم مشکلات عدیده روحی دست از سر مادر برنمی دارد.

به عبارت دیگر رابطه احساسی مادر و فرزند نوعی رابطه اجباری است که متغیرهای گوناگون می تواند آن را از بین ببرند.

البته در این میان بزرگترین معضل موجود طلاق یا جدایی زن و شوهر است که باعث جدایی مادر از فرزندش می شود. شاید باور نکنید، اما پس از طلاق، طبق آمار موجود، این مسائل اقتصادی است که باعث می شود مادر، فرزندش را از خود جدا سازد، نه به این خاطر که این جدایی باعث بهبود زندگی مادر شود. بچه مردم

در واقع این تصور غلط در ذهن مادر وجود دارد که اگر طفل را از خود جدا سازد یا حتی در برخی از موارد سر راه بگذارد، آن طفل از بخت بیشتری برای زندگی بهتر برخوردار خواهد بود. پس حتی در این مورد هم دلیل واقعی همان عشق مادر به فرزند است که متأسفانه به بیراهه رفته است.

در این خصوص به مورد عجیبی که شخصا با آن درگیر بودم، توجه کنید.

با سایت روانشناسی خانواده همراه باشید بچه مردم 

الیزابت بچه مردم

در زمستان سال ۱۹۹۰ به من اطلاع دادند که زنی هجده ساله که ماههای آخر بارداری را می گذراند، به کلینیک آمده و سخت گرفته و مغموم است و تقاضای صحبت با متخصص را دارد. وقتی او را به داخل آوردند، دیدم چقدر جوان است و چهره اش حتی کمتر از هجده سال نشان می دهد.

نامش الیزابت سانتو بود و از وضعیت ظاهریش مشخص بود که وضعیت مالی مناسبی ندارد. به گفته خودش هفت ماه از بارداریش میگذشت.

هنگامی که بهدفتر من آمد، مدتی گوشه ای نشست و آرام آرام گریست من هم او را به حال خود گذاشتم 

چرا که  برای یک مکالمه موفق، به آرامش او احتیاج داشتم اليزابت پس از چند دقیقه ای آرامشش را بازیافت و شروع به سخن کرد

 سال قبل در حالی که هفده سال بیشتر نداشتم، با جان که دو سال نامزدم بود، ازدواج  کردم او آن وقت تنها بیست و یک سال داشت.

ما به یکدیگر فوق العاده علاقه مندیم، در حقیقت عشق بین این زن و شوهر تنها  نکته مثبت زندگی آنان بود.

اما ما از فقر مطلق رنج می بریم و جهت همین فقر خانوادگی هیچ کدام نتوانستیم حتی تحصیلات دبیرستانی را به پایان برسانیم.

خلاصه هر دو به عنوان کارگر در کارگاه مشغول کار بودیم، در حالی که درآمدمان تکافوی زندگی ساده ما را هم نمی کرد».

به هر تقدیر این زوج عاشق، اما فقیر می دانستند در شرایطی که با آن مواجه هستند تحت هیچ عنوان بچه دار شدن عاقلانه نیست؛ اما برای اینکه شرایط مالی مناسب برای خود ایجاد کنند و در آینده امکان بچه دار شدن و خلق امکانات مناسب و شایسته برای آن بچه را از خود نگیرند، به تصمیم عجیبی رسیدند و آن این بود که برای زوج دیگری بچه دار شوند

بچه اهدایی | بچه مردم

تعجب نکنید، برخی از انجمن های دولتی و رسمی وجود دارند که کارشان یافتن بچه برای پدر و مادر مناسب از بدو تولد بچه می باشد.

خانواده های متمول و مرفهی وجود دارند که به دلایل مختلف امکان بچه دار شدن ندارند و علاقه ای هم ندارند که به پرورشگاه بروند تا فرزندی برای خود انتخاب کنند.

آنها فرزندی می خواهند که از همان بدو تولد به آنان تعلق داشته باشد و هیچ دست دیگری در بزرگ کردن و تربیت او دخالت نداشته باشد.

به همین منظور نهادهای مجاز و رسمی ای وجود دارند که این خانواده ها به آنها رجوع می کنند و برای یافتن بچه ای از بدو تولد ثبت نام می نمایند.

آنگاه این نهادها به وسیله آگهی در روزنامه ها به دنبال زوجهای فقیری می روند که در برابر دریافت مبلغ نسبتا گزافی حاضر شوند تا برای آن زوج بچه ای به دنیا آورند. فرقی هم ندارد که آن طفل مورد درخواست، پچه اول زوج فقیر باشد یا بچه دوم و سوم و الی آخر.

ترتیب کار نیز چنین است که ابتدا زوج ثروتمند، زوج فقیر را ملاقات و چند روزی با هم نشست و برخاست می کنند تا طرفین از نظر پایگاه اخلاقی و جنبه های مختلف دیگر، یکدیگر را بسنجند و رد یا قبول نمایند.

آنگاه در صورت موافقت، طرفین قراردادی را امضا می کنند. پس از آن زنی که باردار شده، با مخارجی که تماما به عهده زوج درخواست کننده است، زیر نظر پزشک قرار می گیرد تا هیچ مشکل پیش بینی نشده ای برای زن باردار با جنین اتفاق نیفتد و سپس از حدود ده روز تا دو هفته قبل از تاریخ وضع حمل که توسط پزشک تعیین می شود، زن باردار در منزل زوج درخواست کننده ساکن می شود و به محض ظهور علائم وضع حمل، هر دو زن به اتفاق یکدیگر به بیمارستان از پیش تعیین شده می روند و در یک اتاق بستری می شوند. آنگاه بلافاصله پس از وضع حمل، بدون اینکه حتی مادر واقعی بتواند نگاهی به نوزاد بیندازد، او را به مادر جدید می دهد و او به سرعت همراه کودک به خانه باز می گردد؛ صد البته در منزلی که تمام امکانات رفاهی برای کودک در نظر گرفته شده است.

مطابق قانون تا قبل از دادن طفل به مادر جدید، مادر واقعی می تواند قرارداد را فسخ کند و مخارج را عهده دار شود و مبالغ دریافتی را بازگرداند؛ اما پس از دادن نوزاد به مادر جدید قرارداد نافذ است و از نظر قانونی قابل فسخ نیست.

خلاصه مطلب اینکه الیزابت و جان سانتو نیز چنین قراردادی با زوجی متمول به نام آقا و خانم رایت بسته بودند تا در قبال دریافت مبلغ گزافی که تمامی زندگی آنان را زیرورو می کرد، بچه اول خود را به آنها بدهند.

البته زوج جوان به این نتیجه رسیده بودند که با این پول حداقل می توانند بعدا برای خود بچه دار شوند و قادر خواهند بود همه چیز را برای او تأمین کنند.

مشکل روحی

البته شرکت در چنین قراردادی برای زوجهایی که صاحب چند طفل هستند، به مراتب آسانتر و قابل هضم تر است تا برای زوج جوانی که برای نخستین بار بچه دار می شوند.

دلیل الیزابت برای آمدن به کلینیک نیز بررسی همین مشکل بود. او شدیدا دچار عذاب وجدان و ناراحتی عصبی شده بود و به همین منظور احتیاج داشت تا به آرامش دست یابد.

در حقیقت، او به دنبال کسی بود که به او بگوید: «اشکالی ندارد، کاری که کردی، کاملا عاقلانه و طبیعی است و هر کس دیگری هم بود چنین می کرد.»

من متوجه شدم که الیزابت سانتو دچار تردید شده و این تردید به استرس و فشار عصبی انجامیده است.

زوج درخواست کننده نیز از او خواسته بودند که برای بهبود وضع روانی خود به متخصص مراجعه کند تا هر گونه شک و تردیدی را از او بگیرد اما مشکل این بود که من نبودم که با تشویق او به این کارتردید او را برای همیشهاز میان می برم؛ چرا که در هرمقطع از زندگی ممکن بود این مسئله به او بازگردد و هر بار عصبی شدید تر از بار قبل می شد، من می خواستم که او خود از درستی یا نادرستی کارش مطمئن شود و بدون اینکه کسی او را تشویق یا ترغیب کند صلاح خویش را تشخیص دهد


ملاقات با آقا و خانم رایت


برای اینکه همه جوانب کار در نظر گرفته شود، ابتدا از جان سانتو، شوهر اليزابت خواستم که نزدم آید.

او را جوانی محجوب و زحمتکش، اما از نظر فرهنگی در سطح نازلی یافتم، در صحبت های خود با او متوجه شدم که او نیز چندان تمایلی به واگذاری فرزندش ندارد، اما برای بهبود وضع زندگی خود در آینده و به خصوص برای فرزندان آتی، حاضر است به این کار تن در دهد. او به من اطمینان داد که: «در این مورد حرف آخر با الیزابت است و اگر او نخواهد به چنین معامله ای عمل کند، من هرگز او را مجبور نخواهم ساخت.» پس از اینکه خیالم از جانب جان راحت شد، به طرف دیگر معامله پرداختم و از آقا و خانم رایت متقاضیان بچه تقاضا کردم که برای تبادل نظر به نزد من بیایند.

اینان را نیز مردمی بسیار متین و بزرگوار یافتم؛ زوجی که همه چیز در زندگی خود داشتند و فقط نبود یک فرزند چراغ خانه آنها را به شکل نیمه روشن نگهداشته بود. به خوبی مشخص بود نوزادی که در چنین خانه پر مهر و محبتی زندگی و رشد کند، آینده روشنی خواهد داشت.
زمانی که رنج و آلام و مشكلات الیزابت را به خوبی برای آنان شرح دادم، متوجه شدم که کاملا متوجه مسائل و مشکلات شده اند و حتی خانم رایت به من اطمینان داد که: «اگرچه قانون حکم می کند که پس از تحویل نوزاد در بیمارستان، مادر واقعی دیگر حقی بر نوزاد نخواهد داشت، ولی ما آنقدر به الیزابت علاقه مند شده ایم و برایش احترام قائل هستیم که هر زمان او فرزندش را پس بخواهد، حتی اگر مدتی از تحویل گذشته باشد، بدون توجه به قانون طفل را در اختیار او خواهیم گذاشت».


تجدیدنظر اليزابت


از سخنان آقا و خانم رایت بسیار دلگرم شدم و به خود گفتم اگر همه مردم با این درجه از فهم و دلسوزی مسائل زندگی را بررسی کنند، دیگر جای نگرانی از هیچ مشکلی نیست.

پس از بررسی جوانب کار، چند جلسه با الیزابت  صحبت کردماو در حالی که میدید چگونه  این امر که فرزندش را از خود دور خواهد کرد، برای او مشکل ایجاد کرده و او را به ورطه افسردگی حاد رسانده است 

 اما باز صدایی در درون به او امر می کرد که نقشه خود را عملی سازد گوییمحبت مادری با اعتماد به نفس و احساس مسئوولیتنسبت به گفته خود او  تضاد ایجاد کرده باشد و هیچ کدام از این دو را نمی خواهد از دست بدهد، و هر باربلاتکلیف تر از بار پیش جلسه ما پایان می یافت.

در آخرین جلسه من که عرصه را بر او بسیار تنگ دیدم و بیم داشتم که این فشار روحی عملا شرایط وضع حمل او را به خطر بیندازد   و اینکه دیگر نمی توان او را به انتخاب یکی از دو راه ترغیب و تشویق کرد،

از او خواستمکه فعلا به شکل طبیعی عمل کند؛ به این ترتیب که هنگامی که ساعت وضع حمل فرارسید بر  طبق قرار  به اتفاق خانم رایت برای وضع حمل به بیمارستان برود و آنگاه پس از تولد نوزاد  تصمیم بگیرد که چه کند؛ و از آنجا که خانم رایت نیز کاملا مایل به همکاری بود. اگر تمایل داشت  که نوزاد را برای خود حفظ کند،

این کار را انجام دهد و اگر هم متوجه شد که می توانید او را   تحویل دهد، چنان کند. این پیشنهاد مورد استقبال اليزابت و بقیه قرار گرفت و حداقل موقتاهمه نفس راحتی کشیدند.

پس از چند هفته که هنگام وضع حمل فرارسید، همان طوری که قبلا از آنان درخواست کرده بودم، فورا مرا هم در جریان گذاشتند و من بی درنگ عازم بیمارستان شدم تا از نزدیک قضایا را زیر نظر داشته باشم. دیری نگذشت که خداوند به الیزابت دختری عطا کرد.

هنگامی که الیزابت به هوش آمد، از او پرسیدم که: «آیا می خواهی نوزادت را ببینی؟» در میان تعجب ما، او جواب منفی داد و همه با خیال راحت به منزل رفتیم

فردای آن روز در دفتر نشسته بودم که خانم رايت تلفنی از من خواست که به بیمارستان بروم. من نیز با عجله خود را به آنجا رساندم و بعد متوجه شدم که در سحرگاه الیزابت برخاسته و به جایگاه نگهداری نوزادان رفته و با مشاهده مچ بند پلاستیکی که نام رایت بر آن حک شده بود، فرزندش را شناخته بود و پس از آن ساعتها ناراحت بود و به شدت و با صدای بلند میگریست.

من خود را به الیزابت رساندم و از او خواستم بی هیچ ترسی بگوید که چه می خواهد. او با ناراحتی گفت: «من بچه ام را می خواهم، اما این آقا و خانم رايت انقدر با من مهربان بوده اند که خجالت میکشم خواسته ام را بیان کنم و همین مسئله مرا رنج میدهد به او گفتم: «هیچ مشکلی نیست و مطمئن هستم که خانم رايت وضع تو را درک  خواهد کرد.» و از او خواستم نوزاد خود را بگیرد و به خانه برود.

ساعتی بعد جان سانتو خود را به بیمارستان رساند و پس از آن زوج جوان به همراه نوزاد خود بیمارستان به سوی خانه ترک گفتند.

من لبخند را بر چهره خانم را یت دیدم اما درعین حال می دانستم که در درون او چه می گذرد، او تمام زندگی صبر کرده تا صاحب نوزادی شود و حالا در آخرین لحظه در حالی که نوزادی را در آغوش داشت آن را از دست داده بود قلبا احساس همدردی عجیبی با این زوج مهربان داشتم، از آنان خواستم هم به  خانه بروند  اما ناراحتی خود را پنهان نکنند و به درون نریزند، بلکه با سخن گفتن با یکدیگریا حتی با من بکوشند هیجانشان را تخلیه کنند 

این پایان ماجرا نبود

 پنج هفته بعد، من فقط دو بار با آقا و خانم رایت ملاقات داشتم و سعی کردم به آنها آرامش بدهم، بر خلاف انتظار من خانم رایت بسیار آرامتر از شوهرش بود که تا حدیعصبانی به نظر می رسید. پس از گذشت این پنج هفته روزی در دفترم نشسته بودم که خانم رایت  تلفنی تماس گرفت و گفت الیزابت سانتو تماس گرفته و عازم منزلشان است و بهتر است من  نیز به آنجا بروم که مراقب جریانات غیر عادی باشم. من باعجله خود را به خانه آنها رساندم و متوجه شدم که الیزابت هنوز به آنجا نرسیده است.

حالت انتظار عجیبی در چهره آقا و خانم رایت دیدم. درحالی که هر سه نفر در نزدیکی در ورودی به انتظار ایستاده بودیم، الیزابت به همراه نوزاد وارد خانه شد و در حالی که اشک چشمها و گونه هایش را پوشانده بود، بدون مقدمه پرسید: «خانم رایت، آیا هنوز اتاق نوزاد را به همان شکل نگه داشته اید؟ »

خانم رایت با حالتی بهت زده فقط سر را به علامت پاسخ مثبت تکان داد.

الیزابت بدون اینکه کلمه دیگری بگوید، به سرعت همراه با نوزاد راه پله ها را پیش گرفت و به طبقه بالا و جایی که اتاق نوزاد را فراهم کرده بودند، رفت.

ما فقط با تعجب به یکدیگر نگاه می کردیم. پس از دو، سه دقیقه الیزابت با همان عجله که به طبقه بالا رفته بود، دوباره بازگشت و در حالی که با دست اشکهایش را پاک می کرد، گفت: «اسم او جینی است و اکنون آرام در خواب است.

شیرش را هم خورده. ما هرچه کردیم، نتوانستیم زندگی مرفهی برای او فراهم آوریم، حتی برای خریدن شیر او مشکل داشتیم. این خانه برای او بسیار مناسب تر است و ما حق نداریم این زندگی راحت را از او بگیریم. بچه خوبی است و خیلی کم گریه می کند، می دانم او را دوست خواهید داشت.»

خانم رایت که خود شدید به گریه افتاده بود، بی درنگ دست الیزابت را به سوی خود دراز کرد و او را سخت در آغوش گرفت.

همانجا من متوجه شدم که عشق و علاقه بین این دو زن کمتر از علاقه مادر و دختری نیست. خانم رایت در میان گریه گفت: «الیزابت، اینجا مثل خانه توستهر زمان خواستی می توانی جینی را در  آغوش بگیری ویا حتی  او را برای چند روز و یا برای همیشه نزد خود ببری

الیزابت سر خود را با جدیت  به علامت نفی به طرفین تکان داد و گفت:من نمیتوانم با او چنین  کنم و شما را هم اینقدر آزار دهم، فقط در قلبم اطمینان دارم که او اینجا  در دستان خوبی قرار دارد و زندگی خوبی خواهد داشت و من نباید آن را به هم بریزم.»

سپس با همان  چشمان اشکبار از همه ما خداحافظی کرد و به سرعت خانه را ترک گفت. من یک احساس کردم که به اندازه تمام عمرم در این چند دقیقه انسانیت مشاهده کرده ام.

دو سال بعد

الیزابت مرا فراموش نکرد.

او دو سال بعد به دیدن من آمد، شاد و خوشحال بود و در انتظاربچه 

و پس از سلام و احوالپرسی، دست در کیف خود کرد و چند عکس بیرون آورد و به من نشان داد. عکسها دختر بچه کوچکی را نشان می داد که میان آقا و خانم رایت نشسته و مشغول فوت کردن شمعهای کیک تولدش بود.

الیزابت گفت: «این عکسها را خانم رایت به تازگی برایم فرستاده است. او هر ماه عکسهایی تازه از جینی می فرستد و من در جریان کامل رشد او هستم و اکنون خودم را هم گرفتار کرده ام !» بعد در حالی که پاسخ این سؤال را می دانستم، با لبخند شیطنت باری از اليزابت پرسیدم: «با این یکی می خواهی چه کار کنی؟» الیزابت درحالی که دفترم را ترک می کرد، گفت: «شوخی می کنید، این یکی مال خودم است!» و سپس در را پشت سر خود بست.

منبع :رفتار درمانی خاطرات و یادداشت های روانپزشک 

دکتر بهمن بهروزی بچه مردم 

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

داستان های کوتاه : بچه مردم 

به لطافت گل

داستان کوتاه عشق مادر

آهنگر ناامید

رویاهای خود را دنبال كن

دوباره شروع کن 

قضاوت از روی ظاهر

پنجره های طلایی

زیبایی یک لبخند

شمع امید

گِل‌های روی مجسمه‌ات را بتراش

آرزوها منتظر شما هستند

معجزه حقیقت دارد

قطعه گمشده

صورتحسابی برای آیندگان

معجزه عشق

دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر

داستانک , داستان روانشناسی,داستان کوتاه, داستان موفقیت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان ساده , داستان شیوانا بچه مردم  بچه مردم  بچه مردم 




پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.