داستان صوتی خیر خواهی برادر | داستانهای کوتاه و آموزنده |

داستان صوتی خیر خواهی برادر | داستانهای کوتاه و آموزنده |

داستان صوتی خیر خواهی برادر

داستان صوتی خیر خواهی برادر

ادامه در فایل زیر

ادامه در فایل زیر

ادامه در فایل زیر

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت:‌
درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند.
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌ درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود.
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است. تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.

مجری طرح : فخرالدین کریم زاده, نوید کلانی

گویندگان : مجتبی داوود پور ,  مریم شیر محمدی

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

داستان های کوتاه :

داستان صوتی حکمت خدا

داستان صوتی کشاورز و الاغ پیر

داستان صوتی مرد فقیر و انصاف مغازه دار

داستان دعای چوپان

داستان صوتی پوستین شبانی

داستان صوتی کریم خان و درویش

The two brothers worked together on a family farm, one of whom was married and had a large family, and the other was single.
At night, the two brothers shared everything, including the product and the profit. One day, the single brother thought to himself, “‌.”
It is not right for us to halve everything. I am single and have no money, but he runs a large family.
So at night he took a bag full of wheat and secretly took it to his brother’s warehouse and poured it on his crop.
Meanwhile, the brother who was married thought to himself, “It’s not right for us to cut everything in half.” I’m fine, but he’s not married yet and his future must be secured.
So at night he took a bag full of wheat and secretly took it to his brother’s barn and poured it on his crop.
Years passed and both brothers wondered why storing their wheat was always equal. Until two brothers collided on the way to the warehouses on a dark night. They stared at each other for a while, then without saying a word, they dropped their bags and hugged each other.
Project Manager: Fakhreddin Karimzadeh, Navid Kalani
Speakers: Mojtaba Davoodpour, Maryam Shir Mohammadi




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.