ریگ توی کفش | مجموعه داستانهای کوتاه روانشناسی

ریگ توی کفش | مجموعه داستانهای کوتاه روانشناسی | سه داستان کوتاه

ریگ توی کفش

ریگ توی کفش

مجموعه داستانهای کوتاه روانشناسی

داستان ریگ توی کفش

سه داستان کوتاه

جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح که بیرون آمده بود؛ ریگی توی کفشش حس می­کرد. با جمع کردن پا سعی کرد آن را به گوشه­ ای براند .

ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب کفش خود را دربیاورد و از شر ریگ راحت شود. سر ظهر عرق از هفت بندش جاری بود.

سرانجام وقتش رسید.

پشت سر رئیس ارتش کنار ستون ایستاد و خم شد تا کفش را در بیاورد.
گلوله­ ای از بالای سرش صفیر کشید و مغز رئیس ستاد را به دیوار پاشید. جان ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می بوسد.

وقتی که او مرد

وقتی که مرد، حتی یک نفر هم توی محل ما ناراحت نشد. بچه‌های محل اسمش رو گذاشته بودند مرفه بی‌درد و بی‌کس.

و این لقب هم چقدر به او می‌آمد نه زن داشت نه بچه و نه کس‌وکار درستی.
شنیده بودیم که چند تایی برادرزاده و خواهرزاده دارد که آنها هم وقتی دیده بودند آبی از اجاق عموجان و دایی جان برایشان گرم نمی‌شود، تنهایش گذاشته بودند.
وقتی که مُرد، من و سه چهار تا از بچه‌های محل که می‌دانستیم ثروت عظیم و بی‌کرانش بی‌صاحب می‌ماند، بدون اینکه بگذاریم کسی از همسایه‌ها بفهمد، شب اول با ترس و لرز زیاد وارد خانه‌‌اش شدیم و هر چه پول نقد داشت، بلند کردیم.

بعد هم با خود کنار آمدیم که: این که دزدی نیست تازه او به این پول‌ها دیگر هیچ احتیاجی هم ندارد.

تازه می‌توانیم کمی هم از این پول‌ها را از طرفش صرف کار خیر کنیم تا هم خودش سود برده باشد و هم ما…
اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری‌اش که با همت ریش سفید‌های محل به بهشت زهرا رفتیم، من و بچه‌ها چقدر خجالت کشیدیم.
موقعی که ١۵٠ بچه یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم مرفه بی‌درد خرج سرپرستی همه آنها را می‌داده، بچه‌های یتیم را دیدیم که اشک می‌ریختند و انگار پدری مهربان را از دست داده‌اند از خودمان پرسیدیم: او تنها بود یا ما؟

خواستگاری از آلبرت اینشتین
مریلین مونرو نامه‌ای به آلبرت اینشتین نوشت که من و تو ازدواج کنیم بچه‌هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می‌شوند.
آقای اینشتین هم نوشت: از این همه لطف و دست و دلبازی شما ممنونم.
واقعاً غوغا می‌شود. ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی برپا می‌شود.

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

داستان های کوتاه :

بچه مردم 

به لطافت گل

آهنگر ناامید

رویاهای خود را دنبال كن

دوباره شروع کن 

قضاوت از روی ظاهر

پنجره های طلایی

زیبایی یک لبخند

شمع امید

گِل‌های روی مجسمه‌ات را بتراش

آرزوها منتظر شما هستند

معجزه حقیقت دارد

قطعه گمشده

صورتحسابی برای آیندگان

معجزه عشق

دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر

داستانک , داستان روانشناسی,داستان کوتاه, داستان موفقیت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان ساده , داستان شیوانا




پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.