زشت و زیبا | سوزان و مشکل بینی | داستانهای کوتاه روانشناسی |

زشت و زیبا | سوزان و مشکل بینی | داستانهای کوتاه روانشناسی | رفتار درمانی

زشت و زیبا

زشت و زیبا

داستانهای کوتاه روانشناسی  زشت و زیبا

یکی از غدغه هایی که ذهن آدمی را به خود مشغول می دارد و بسیاری از مشکلاتروحی و روانی را به وجود می آورند،مسئله ظاهر و زیبایی چهره است.

ما انسانها احتياج مبرمی داریم که در اجتماع و در میان مردم مقبول افتیم و طرف توجه قرار گیریم.

این نیاز انسان است و یکی از ابزارهایی که این نیاز را به وجه مؤثری تأمین می کند. همانازیبایی و آراستگی چهره است.

این قضیه در مورد زنان به شکل بسیار جدی تری صدق می کند و در حقیقت قسمتی از تفکر و شکل زندگی آنان را تشکیل می دهد.

مشکل زمانی بروز می کند که یک زن یا دختر درخصوص چهره خود یا اجزای صورت خود چون چشمها، بینی و موی سر احساس کمبود می کند و یا حتی خود را مورد انتقاد قرار می دهد.

از اینجاست که اقسام مشکلات روحی ممکن است گریبانگیر شود. البته این نوع خودنگری و تعمیم دادن آن به اجتماع کاملا اشتباه است.

به نظر می رسد این امر بدیهی که چهره و به طور کلی زیبایی به ذهن و قضاوت بیننده بستگی دارد و کاملا نسبی است، هیچگاه مورد توجه قرار نمی گیرد.

سوزان سایر و مشکل بینی زشت و زیبا

کمی پس از تعطیلات سال نو ۱۹۹۵ «سوزان سایر» بیست و سه ساله به کلینیک ما آمد. او در همان آغاز و بدون هیچ مقدمه ای گفت که نمی تواند با بینی خود کنار بیاید و زشتی و بزرگی بینی او شب و روز را از او گرفته است. او علی رغم آنکه یک بار هم بینی اش را جراحی پلاستیک کرده بود، هنوز مشکلش برطرف نشده بود. البته مانند مشکلات دیگر از این دست، این موضوع بیشتر زاییده ذهن او بود و واقعا بینی او نسبت به سایر اجزای صورتش خارج از اندازه نبود.

از همان ابتدا مشخص بود که متقاعد کردن سوزان در مورد اینکه بینی اش مشکلیندارد، کاری بسیار مشکل خواهد بود، چرا که او تحت هیچ شرایطی از عقیده خودبرنمیگشت و همواره این گفته را تکرار می کرد که ما برای خوشامد او مشکل  بینی او را نمی پذیریم.

پس از چند جلسه متوجه شدم که این تفکر در او به شكل خطرناکی مبدل به یک عقده حقارت  شده است و سوزان بدون هيچ منطقی مشکل بینی اش را   به همه مسائل تعمیم می دهد؛ یعنی چون پینی اشبزرگ و زشت است  پس کسی اورادوست  ندارد و او نمی تواند از کسی انتظار مثبت داشته باشد یا نمی تواند زوج مناسب برای زندگی پیدا کند 

بازی سایه ها و ریشه در کودکی

متاسفانه برخی از بازیهای لفظی که در کودکی به شکل مفرح و طنزآمیز مطرح  می شود، پس از بلوغ ممکن است به خاطره ای مشکل ساز تبدیل شود.

این مسئله در مورد سوزان نیز صدق می کرد. در جلسات متعددی که با او داشتم، او مکررا از مقطع زمانی بخصوصی می گفت که هشت سال بیشتر نداشت و با سایر همسن های خود به نوعی بازی که به آن «بازی سایه ها» گفته می شد، مشغول بود.

در این بازی کودکان از سایه خود که طبیعت بزرگتر از اندازه واقعی بود، اشکال مختلفی ایجاد می کردند. با اینکه بینی سوزان نسبت به سایراجزای صورتش کاملا معمولی و متناسب بود، در هنگام بازی سایه ها چند برابر بزرگتر از اندازه واقعی اش روی دیوار نقش می بست و این جریان باعث خنده و بعضا مزاح و تمسخر سایر کودکان می شد.

حالا سوزان پس از گذشت پانزده سال هنوز صدای خنده کودکان به بینی اش را می شنید و چند صدای نجوا مانند هم به آن افزوده شده بود که مرتبا مسئله بزرگ بودن بینی اش را به او القا می کرد.

 تفکر سوزان زشت و زیبا

چنین ذهنیتی متاسفانه ساکن و ایستا باقی نمی ماند و تبعات دیگری دارد که برپیچیدگی معضل روحی می افزاید. سوزان هر روز بیشتر و بیشتر در خود فرو می رفت و ازاجتماع گریزان می شد.

در نتیجه ساعات تنهایی بسیاری که با خود سپری می کرد، به نوعی پرخاشگری نیز دچار شده بود که در برابر نزدیکانش از خود بروز می داد.

البته پدر و مادر سایر نزدیکان او متوجه وجود این رابطه پیچیده و حساس نشده بودند که تمامی عکس العمل ها و رفتار غیر معمول سوزان از ذهنیت او راجع به چهره اش سرچشمه می گیرد  بعضا با داروهای آرام بخش سعی می کردند به او کمک کنند. 

نیاز به درمان اتفاقی

در روان شناسی مدرن علاوه بر درمانهای کلاسیک و موجود درمان اتفاقی نیز بسیار مهم است 

 در این نوع درمان یک  یا چند وضعیت باید برای شخص اتفاق بیفتد تا او بتواند بر مشکل خود غلبه کند و این وضع را نمیتوان مصنوعی ایجاد کرد 

کاملا مشهود بود که درمان سوزان وابسته به میزان محبتی بود که نسبت به او ابراز می شد 

به ویژه نوعی محبت که مسئله چهره او را خنثی می ساخت، اما نمی توان محبت را ایجاد  کرد، بلکه فقط به شکل تصادفی می توان از وجود آن استفاده کرد

سوزان در سن مناسب برای ازدواج بود؛ اما خجالتی بودن و دوری جستن او ازاجتماعات  این بخت را از او گرفته بود که بتواند بیشتر در معرض انتخاب قرار گیرد. همین امر بیشتر رنجش خاطر او را فراهم می آورد و این امر بر او مشتبه شده بود که: «با این بینی کسیبرای ازدواج سراغ من نمی آید!»

وخامت اوضاع

رفته رفته  حساسیت سوزان نسبت به بینی اش وضعیت بسیار پیچیده و وخیمی به خود گرفته بود و مسائل و رویدادهای پیرامون نیز کمکی به بهبود وضعیت نمی کرد.

متاسفانه جامعه به نوعی استفاده ابزاری از چهره زنان پرداخته است و یک چهره بی نقص و کامل همه جا در 

تلویزیون، سینما، مطبوعات، آگهی های تجاری، تابلوها و حتی در کارهای هنری نمایش گذاشته می شود.

این مسئله هم به افسردگی و انزوای بیشتر سوزان می افزود.

زمانی که او به تماشای یک برنامه تلویزیونی می نشست، هنگامی که به دیدن یک فیلم می رفت، موقعی که مجله ای را برای مطالعه انتخاب می کرد و … در همه حال چهره هایی کامل و بی نقص در برابر چشمانش رژه می رفتند.

جراحی دوم

از این رو سوزان صلاح دید که برای دومین بار به جراحی پلاستیک تن در دهد و با وجود هزینه سنگین این کار، خانواده او که از وضعیت سوزان به ستوه آمده بودند، حاضربه تقبل این هزینه شدند؛ اما من تمام تلاش و سعی خود را به کار بردم که او را از این کار منصرف کنم  چرا که می دانستم  نتیجه چندانی در بر نخواهد داشت

در واقع  برای سوزان بینی تقریبا یک نماد و نشانه شده بود و اصلقضیه این بود که او احتیاج داشت که مورد توجه قرار بگیرد

متاسفانه تلاش من بیفایده بود و جراحی دوباره روی بینی سوزان انجام گرفت 

بعد از عمل هنگامی که پرستارها باند ها را باز کردند به راحتی میتوانستم تپش قلب سوزان را بشنوم 

من چون  از نتیجه فضيه تقریبا آگاه بودم خود را بسیار بیمناک یافتم. 

 سوران لختی در آیینه ای که یکی از پرستارها روبروی چهره اش گرفته بود  نگاه کرد و آنگاه با یک حرکت ناگهانی آینه را از چنگ پرستار به در آورد و آن را با  خشم فراوان به گوشه ای پرتاب کرد و هر چه از دهانش درآمد، نثار جراحان، دکترها، پرستاران , روان شناسان و نزدیکان خود کرد.

من دیگر درنگ را جایز ندانستم و قبل از آنکه او صدمه ای جدی به خود بزند، تقاضای تزریق آرام بخش نسبتا قوی کردم که بلافاصله او راخوابی عمیق فرو برد. پس از آنکه سوزان آرام گرفت، نگاهی به پدر و مادرش انداخته دنیایی از درد و رنج را در چهره آنان مشاهده کردم، گویی با چشمان خود از بین رفتن عزیز شان را می دیدند؛ و این برای من دردآور و سنگین بود.

شروع درمان

با مشاهده وضعیت والدین سوزان، کاسه صبرم لبریز شد و با خود عهد کردم که به هر شکل ممکن به او کمک کنم تا بر ذهنیت خود غلبه کند و چون راههای بسیاری را تاکنون تجربه کرده بودم، به سراغ آخرین تیر ترکش رفتم و تصمیم گرفتم به نوعی روانکاوی گروهی دست بزنم.

البته کاربرد روانکاوی گروهی برای ناهنجاریهای گسترده تری است، اما پیش خود تصور می کردم که شاید با آوردن چند نفر که با مشکلی چون معضل سوزان درگیر هستند و به طریقی از آن رنج می برند، او را متوجه این نکته نمایم که شرایطش اصلا هم بد نیست.

کسانی که خود را زشت می دانند

با کمک گرفتن از چند دکتر همکار در کلینیک توانستم هشت نفر از بانوانی را که به نوعی از وضعیت ظاهری خود شکایت داشتند، گردهم جمع کنم. در میان آنها کسانی بودند که همچون سوزان از اندازه بینی شان شکایت داشتند و کسانی هم بودند که در مواردی دیگراحساس کمبود می کردند 

 در نخستین  جلسه کار چندان مناسب پیش نرفت و این افراد در برابر یکدیگر نتوانستند  احساس واقعی خود را بروز دهند، بلکه بیشتر سکوتهای طولانی کردند 

آغاز تخلیه

در جلسه دوم تصمیم گرفتم که به نوعی تحریک نسبی بپردازم. بنابراین رو به یکی از این اشخاص که دختری نوزده ساله بود و بر اثر آتش سوزی چهره بسیار عجیب و زشتی پیدا  کرده بود کردم وگفتم  «لوسی، چرا برای ما شرح  نمی دهی که چگونه به این وضع دچار شدی و چهرهای چنین کریه پیدا کردی ؟

 همین جمله کافی بود که ناگهان لوسی با شتاب و عصبانیت فریاد بزند

بله ، کریه ، شما هم اگر در آن سانحه بودید، چهره تان کریه می شد. همه شماتیتیش مامانی ها هیچ  مشکلی ندارید، و فقط از اینکه لب گشاد یا بینی بزرگ یا چشم بیش از حد باز دارید دنیا را تمام شده   می دانید، اما به صورت من نگاه کنید.

در نوزده سالگی همچون ماسک ترسناکی هستم که حتی کودکان از من وحشت دارند. پنج عمل جراحی انجام داده و تازه به اینجا رسیده ام من چه شانسی دارم ؟  چه کسی من را برای ازدواج انتخاب خواهد کرد؟

 اما من اهمیت نمی دهم، به زندگی ادامه میدهم وعلی رغم  شماها واجتماع، من، هستم؛ می خواهید از من بترسید یا نترسید.»

سپس مدای سکوت سنگینی جلسه را فرا گرفت و بعد بلافاصله یک زن سی و دو ساله که حدود سیصد، کیلوگرم وزن داشت، با خنده بلندی گفت: «از تو بترسم؟ چرا بترسم؟ به من نگاه کن، اصلا نمی توانم سوار تاکسی یا اتوبوس بشوم. هرجا میروم، همه می خندند. اگر این زشت نیست پس چیست ؟

در اینجا من لبخند شیطنت آمیزی زدم و به خود گفتم: «شروع شد.» آنگاه زنی بیست و هفت ساله که از دو چشم نابینا بود، به سخن آمد و گفت: «شماها مثل اینکه خوشی زده زیر دلتان من دو فرزند دارم اما دیگر هرگز نمی توانم حتی چهره آنها را ببینم. اصلا نمی توانم هیچ چیز را ببینم ، وقتی در خیابان راه می روم، یک عصادر دست راست دارم و قلاده یک سگ دردست چپ  بدون این دو حتی نمیتوانم  خود را نمی توانم کنترل کنم، متنفرم از اینکه مردم برایم دلسوزی کنند. من فقط می خواهم یک بار دیگر ببینم»

پس از اون زنی دیگری که بیش از سی سال نداشت و در اثر نوعی بیماری تمامی موی سرش را تراشیده بودند به سخن آمد و گفت:باز هم شما ها با همه مشکلاتی که دارید زن بودن خود را از دست نداده اید  اما من چی؟ حتی یه تار مو هم ندارم و بعضی وقتها از پشت سر من را آقا صدا میزنند آیا خجالت آور نیست ؟

در این میان من به سوزان نگاهی کردم او با تعجب و اشتیاق داشت به حرفهای آنها گوش میداد

ناگهان دختر ۱۶ ساله ای که هر دو پای خود را در حادثه رانندگی از دست داده بود گفت :شماها ناشکر هستید، حداقل شما همه متکی به خودتان هستید و احتیاجی به کسی  ندارید اما من حتی برای طی چند متر ناچیز هم باید کسی را داشته باشم.

وجود پله برای من یعنی فاجعه آیا برای شما هم این طور است؟ شماها تمام موهبت دنیا را دارید  وانسانهای  کاملی هستید، اما من کامل نیستم، در نتیجه انسان نیستم.»

پس از این سخن، صدای خود را بلند کردم و گفتم: «خانمها ، دوست ماسوزان که در  طرف راست من نشسته، از بینی بزرگش شکایت دارد و خود را بسیار نگونبخت میداند درباره او چه احساسی دارید؟»

نگاه همه لحظه ای بر او خیره ماند و ناگهان شلیک خنده فضا را فراگرفت و آن زن فربه، درحالی که از ته دل میخندید، گفت: «سوزان، میدانی بینیا ت به چه درد می خورد؟»

آنگاه در حالی که سوزان با تعجب به علامت منفی سرش را تکان می داد ناگهان همه افراد گروه با هم فریاد زدند: «بازی سایه ها.»

سوزان لحظه ای به جمع خیره شدو ناگهان چنان قهقهه ای سر داد که من را که تا آن وقت حتی لبخند او را هم ندیده بودم، متعجب کرد. او در حالی که می خندید، قطره اشکی به چشم آورد. این همان واکنشی بود که مدتها در پی اش بودم

منبع :رفتار درمانی خاطرات و یادداشت های روانپزشک 

دکتر بهمن بهروزی زشت و زیبا

جمع آوری شده توسط سایت روانشناسی خانواده بخش داستان های کوتاه روانشناسی

داستان های کوتاه : زشت و زیبا

جمله های خواندنی 

ریگ توی کفش

بچه مردم 

به لطافت گل

آهنگر ناامید

رویاهای خود را دنبال كن

دوباره شروع کن 

قضاوت از روی ظاهر

پنجره های طلایی

زیبایی یک لبخند

شمع امید

گِل‌های روی مجسمه‌ات را بتراش

آرزوها منتظر شما هستند

معجزه حقیقت دارد

قطعه گمشده

صورتحسابی برای آیندگان

معجزه عشق

دوستانت را نزدیک خودت نگه دار و دشمنانت را نزدیکتر

داستانک , داستان روانشناسی,داستان کوتاه, داستان موفقیت, داستان روانشناسی خانواده , داستان کوتاه ,پندک تلنگر, خانواده و داستان, داستان آموزنده, داستان قشنگ کوتاه, داستان رواشناختی ,نمونه داستان کوتاه ,داستان شب کوتاه ,داستانروانشناسی موفقیت ,داستان کوتاه مفهومی , داستان ساده , داستان شیوانا

جملات آموزنده و زیبا,جملات آموزنده کوتاه,جملات زیبا و کوتاه,جملات زیبا از بزرگان,جملات زیبا در مورد زندگی,جملات ناب زندگی,متن های زیبا و دلنشین,متن زیبا فلسفی




پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.